ترانه نوین

گزیده عاشقانه های کسری مهرگان به کوشش((هانیه سالاری))

ترانه نوین

گزیده عاشقانه های کسری مهرگان به کوشش((هانیه سالاری))



گاه چه زود میگذرد"لحظه هایی که

 دیر به دیر آمدند"و زود به زود رفتند.

روزهایی از جنس آب و آفتاب

شبهایی به طعم ماهتاب

خانه هایی از قماش مهر

طاغچه هایی با تنپوشی از تور سفید سادگی  

 آیینه و شمعدان جهاز مادر"

آسمان را به پستوی خانه می آورد

و نسیم صبگاهی گونه ی پنجره را غرق نوازش میکرد

کم داشتیم اما داشتیم"کم بودیم"امّا بودیم"

کنون که لبالب از خالی پُریم

و حریص تر زانچه میخوریم

عصر جمعه و تکاپوی سرخ شور و حضور"

لحظه لحظه اش غنیمتی بود

 برای بازی های کودکانه ای که گویی میرفت تا بماند درهمیشه ی یادهایی سبز و زرد و خاکستری..!!

گویی میرفت تا بماند"گویی میرفت تا نیاید.

آیینه ها ساده بودند"و راست میگفتند بازتاب چهره ها را.

چلگیس پاک سادگی"نه به استتار سرمه و مشّاطه ای

"که زیر نور خورشید میدرخشید و  

مومنانه دلربایی میکرد و دل از پسرکانی میبرد

که سهمشان از عشق غنیمتی بود به اندازه یک نگاه"

و شرمی که با لبخندی همبستری میکرد

 کودکان کوچه گریبانشان خیس بود

 از تکاپوی شور و حضور

گنجشکانی که طعام

از سخاوت تتّمه ی سفره ها میخوردند"

پاشنه های خورده  و ساییده شده

در زیر فشار سادگی و مهر پدری که:

 ساز غنچه هایش را با پاکتی در دستش کوک میکرد.

پدرم نگاه میکرد"مادرم لبخند مبزد"

خنده های"مادرم بوسیدنی بود

در نگاه خواهرم"تبسّمی بود به ژرفای خیال.

گوییا نعمت... "شبانه..."سرزده"....

بر سر ما آوار میشد

و بهشت در زیر پای مادرم بود.

.."ما همه سرخوش ازآن"

گاه گاهی هم گریزی میزدیم از خواب تا باغ بهشت"

سیب میچیدیم  از نهال سادگی

گویی بخار سماور"خُبس را از خانه هامان میزدود.

گویی عِطر خاکی که از آوار آب

بر کاشی های خاکی و ترک خورده حیات زنده میشد:

مژده ای بود"که بیایید"زندگی اینجاست

پاکی اینجاست و هم"سادگی.اینجا""

راستی خدا هم با ماست

درب هایی  باز بر حبیب خدا...

پنجره هایی بازتر بر هوای خوش عطر صلاه ظهر.

لحظه هایی گرم و ساده.چشمهایی سیر"و پاک.

مهر هایی که بی مواجب و طمع

در صلب مردمان به تکرار مینشست

سجّاده هایی که شهوت باز شدن داشت.

مُهرهای ساییده از ایمان و خشوع

کاش میشد باز هوا را نفس کشید"

کاش میشد افسانه ی  باران را دید و شناخت"

کاش میدانستیم"آسمان کجای دنیاس

بی شک هرکجا هست از ما فرسنگ ها دور است"

دور...دور به اندازه نزدیکی ما"به دوری عشق

پدرم میگوید"که پرندگان"دو بالی داشتند از برای پرواز"

کاش میشد سماوری آتش کرد"

و خدا را به همنشینی عصر جمعه ای وعده گرفت

راستی آسمان کجای زمین است؟؟!!

کنون که روشن ترین ستاره ها"

خیمه های نیمه سوزیست

که با شن ریز ظلمت به تاراج میروند

و سبز ترین شاخه ها"نهالک تکیده ایست"

که از عکس باغبان خشکیده.

راستی آسمان...؟؟!!!...آه...بگذریم.



دوش در گستر خوابم"شدم آنجا که در آن"

عطر تنپوش بهاران جاریست

زیر دلتنگی ابر"قامت پنجره ها بارانیست

گم شدم در متن باغ"آشنایی دیدم که تن از جنس تو داشت

در پلان سبز باغ"گل هستی میکاشت

بیرق خورشید را "بر فراز دل شب می افراشت

آشنایی دیدم که تن از جنس تو داشت

چون سلامی کردم"پاسخ از سوگل بابونه شنیدم که به راز

مژده از زایش صد غنچه ی مریم میداد

آسمان آبی بود"چون رخ سبز نسیم

همچو خاکستری طوسی صبح

سرخ مثل نیلیه پنجره ها

زرد همچون مخمل مشکی شب

و سپید چون نفس صورتی خاطره ها

سبزهمچون تپش آبیه شب

طعم رستن میداد"میوه ی سبز بلوغ"

هر کجا بود"ولی آبی بود"متن سبز سخنش

عاشقی را دیدم"سیب را بوسیدم"خاک را بوییدم

که دهانش بوی هستی میداد"آسمان در نگه پنجره ها رخ میداد

پیچک از قله ی هر پنجره بالا میرفت

قطره ای بود که دربست به دریا میرفت

اصلا هر جا آسمان بود"به آنجا میرفت

با چراغی شب از این خانه به یغما میرفت

اصلا هر جا که خدا بود بدانجا میرفت

باز دیدم"اسمان با من و توست

از همین روز ازل"تا همان شام نخست

باغبان تکیه گه مومن باغ"سایه جولانگه صد خوشه چراغ

زن باغبان خانه"سینه ی  سبز بهار را"به دهان غنچه ی نوگل مریم میداد

تا که از شهوت خیس آسمان"شُرب باران بکند

تا که برخیزد باز"شاخه ای از دل خاک"در بهاری چالاک

عطر خاکی نمناک"

همه جا"آبی بود"عطر نان در تنور"خانه را مهد شکفتن میکرد"

باغبان میخندید"هر که افسانه ی پاییز رو باور میکرد

شیشه ی پنجره "طرح آسمان را دو برابر میکرد

طعم خیس آسمان در رگ ابر"زایش پنجره در صحن حضور

سجده ی ارکیده با رویت نور"

آسمانی به وفور

مرغ حق"در دل  شب مشق پریدن میکرد  

رهگذار کوی شب را"عطر خانه"محو و سرمست رسیدن میکرد

کوچه ها امن تر از حس پناه 

فارغ از گزمه و دژبان و سپاه

در لباس پرسه میشد"آسمان را دزدید

میشد از روح خدا"بر نفس کوچه دمید

زیر سایه ی بلوغ"ساده میشد قد کشید

در سراپرده ی خواب"طعم شب آبی بود

آسمان در بغل پنجره خوابش میبرد

رازقی دختر خود را به نکاح اطلسی ها میبرد

خالی از ترس و محال"فارغ از سکه و مال

آسمان جاری بود"میشد از چلچله ها حال خدا را پرسید

میشد از شرم سکوت راز صدا را فهمید

باز میشد که دهان آسمان را بوسید 

که چه سان بارانیست"بغض سبز باغبان"

که حماسه بهر خواب گل مریم میخواند"

رد دستان ترانه"روی ساز هر صدا جا میماند

پسر باغ تمامش"که به جادوی نگاه مریمی میلرزی

اهل بیت ماه در مجلس شب میرقصید

زن صاحب خانه خوشبختی رو نذری میداد

دست باد قامت رازقی رو بازی میداد

آنطرف تر"باغبان دنگی ز سهم آسمان را مهر باران میکرد

شاعر شعر سکوت با نهیبی بیصدا سر میداد:آی ماهیها"کلید آسمان دست شماست؟؟

های آدمها تمام ماه در خانه ی کیست؟

مرد در خاطره خفته با توام"آسمان دست شماست؟

ای تو گلواره ی سبز نو شکفته با توام"خاک در حصر شماست؟خواب در بغچه ی بیداری کیست؟

راستی آینه ها.""؟؟!! آسمان سازه ی کیست؟حجم آغوش گل باکره اندازه کیست؟

شب کجای آسمان است"ماه در ظهر کجای خانه پنهان میشود.اینهمه شب ز چه رو سهم ضعیفان میشود؟

آسمانش بر باد"هر که ما را به شب حادثه داد.

حال ای حادثه نوشان گذرگاه سقوط

گر سکوتم را شنیدید"جرعه ای نور به  اندام خیابان بدهید

تا که تیر چاه"بر هیبت سیمان بخورد"

خاطرات تلختان را بگذارید که نسیان بخورد

خاک را زنده کنید نگذارید که از جهل شما نان بخورد

راستی فردا شب"خواب تو را خواهم دیددر پلانی از خواب:.

کوه را وعده گرفتم"به حضور"که بهمراه کبوتر"مشق جولان و پریدن بکنیم

شب که پایان برسد"راس پگاه"خانه ای خواهم ساخت"""غرقه در شور و نو"پشت بامش رنگ چشمان خدا"خانه ای رو به حیا"

پرده اش مخملی از حجب و حیا و حیاتش جای تعمید و دعا

که شبانگاه "که ماه"به شهوت پنجره تن میبازد"در همانجا که تب خشم خدا" بر حساب حاجیان  میتازد"چکامه ای سازه کنم"ز نفیر آسمان حنجره ای تازه   "واژه در سینه بکارم غزل آوازه کنم"میروم خلوت خود را با شب اندازه کنم

   راستی فردا شب"من عاشق خواهم شد هر کسی خواست بیاید به حضور

 به نشانی که به ذهن شاپرکها دادم"پیچ دلتنگی ماه"زیر چتر تکیه گاه"کوی سرسبز پناه

برزن خاطره ها"در گلوگاه صبا جنب میدان دعا"در گذرگاه خدا و خیابانی که پا تا به سرش آواز است"زیر جریان صدا:

کوچه ای بارانیست"بامدادان خانه میپردازد"بهر خواب مفلسانی که ندارند پناهی ز بد دوری راه

خب...آخرین دیوان  حرفم را بخوانم بروم

آی اصحاب زوال"کودکیهای مرا ندیده اید"گر که دیدید آنرا 

با صدای من بگویید که من پشت در خاطره ها منتظرم تا به من برگردم

و بگویید اگر برگردد"تیله ای به وسعت ماه به او خواهم داد

تا که در ظلمت شب"شیهه کشان قد بکشد"سبز و نورانی و پاک


راستی مادر جان من بهمراه خیابان میرویم تا پرسه ای ساز کنیم.میرویم در گوش شب"هلهله آوازکنیم" دفتر ممنوعه مان را با کلام سبزت آغاز کنیم"میرویم رو به نفس روزنه ای باز کنیم

میرویم از دل شب حنجره ای تازه کنیم

وسعت غربتمان را با شب اندازه کنیم

چشم براه من نمان" 

شب که در متن سحر خوابش برد"خیس و سرد و بیصدا می آیم

گر که رستم ز بد حادثه ها می آیم...

((کسری مهرگان...

از بُغچه ی یادهایی خیس و روشن ومُصوّر  

از تب دیروز و هر روز و هنوز

خاطره ای ای ساز میکنم"به رنگ حضور تو:

تو...که تمام منی...

از برایت آسمانی آرزو دارم"که سقفش تا بلندای قد باور توست.

روشنی  دایه ی چشم تو و"دست آسمان یاور توست

و زمینی که به پهنای حضورش"خانه ها قد میکشند...

خانه های زیر صحن آسمان"بامهایش آشیان مرغک آوازه خوان

مادرانی سرسبز"کودکانی در خواب

خاطراتی در قاب"عکس ماه  در تب آب...

طرحی از خیره شدن "در نگاه آینه"و خدا را دیدن...

خاطراتی از برای نو شدن"از قُماش تا ستاره قد کشیدن

و هنوزم با ماست:عطر خاک خیس و تر"چشمه های شعله ور

 از تب کُرنش ابر.تا خضوع آسمان

طرح لبخند سپیدی در نگاه باغبان.

موسم وصلت گل"با حیای سبز باغ

خون تاریکی محض.بر جبین چلچراغ

موعد حادثه ی تازه شدن...

در نگاه خیس من...در سراشیب حضور...در پساروی شُدن

طرح ماهی در آب"عطر آبی در رود

آسمانی بی سقف"بی ستون"بی تار و پود

""عکس ماهِ در آب"

آسمانی آباد" خاکی از جرگه ی  نور"

اتّحاد خاک و ابر.شعری از نسل حضور"

شعری از دفتر شب"شبی از هاله ی ماه

بستری از باغ و ابر.شاخه هایی پا به ماه

شاخه هایی متّصل"اتّحادی به کرور

همصدایی با آب" تکنوازی با نور

شب نشینی با رود"همجواری با ماه...

لمس حسّ یک حضور"حسّ گرم یه پناه

نان و مهتاب و پنیر"قوتی از جنس حیا

شام تحریم سکوت"روز میلاد صدا

""عکس ماهی در آب""

بیرق دولت عشق"بر فزار صحن بام"

حکم تبعید شب و...حصر دشنه در نیام

همه این طرح خیالیست که در سر دارم

بذر سبز آن نهالیست که در جنگل شب میکارم

من برای آسمان"آرزوها دارم"میروم از رخ نور"سایه را بردارم

من برای رویش پنجره ها"خانه ای رو به خدا میسازم

یا در این راه نفس میگیرم"یا نفس در ره آن میبازم

"طرح ماهی در آب""

میتراود به تن سرد سکوت"شعله ی آوازم

چه کسی هست مرا یاری کند"؟

من لبالب": شدنم"من پر از "پروازم

میروم در دل شب"چکامه ای ساز کنم

واژه در سینه بپاشم"غزل آواز کنم

میروم رو به سقوطم روزنی باز کنم

با صدای پر"هر چلچله پرواز کنم

میروم حادثه با نام تو آغاز کنم"

بهر فتح آسمان"رو به تو پرواز کنم.

"ترانه سرا:کسری مهرگان"































عطر باران در خاک

به همگریز پرسه های غربت من:(ز-چ)

من و تو مثل دو ماهی توی این تُنگ بلوریم

توی حرص فتح دریا"راهی برکه ی نوریم

تو دل افسانه ی عشق" آدما رو دوره کردیم

ما به این کویر وحشت؟!..نه دیگه..برنمیگردیم

ما رفیق و همزبونیم"واسه ما عاشقی مرگه

واسه ما قصّه ی عادت"سُنّت گل و تگرگه

آسمونو دوره کردیم"پُر غرور و پُر صلابَت

بجای بوسه"نوشتیم:همسفر سَرِت سلامت.

بگو نه به عشق و عادت بگو نه

به همیشه های ظُلمت بگو نه

تو به فرجام سیاه اعتماد...

به شبِ دِنجِ خیانت بگو نه.

به نگاه برفی عروسکا" یه غزل"شعله ی بیداری بتاب

به حضور سایه ها تکیه نزن"تکیه ای به قامت امن حُباب؟!

توی خلوت شبانه های من"تو فقط رفیق و همترانه باش

خونه رو با بوسه شُستشو بده"به هوای کوچمون غزل بپاش

من و تو "هم آسمونیم"مگه نه؟

هم مسیر و همگریز و همزبون.

فرشمون"ساحل سُرخ قصّه هاس

سقفمون"گُنبد سبز آسمون

سایبونِه سایه پوشه خواب ما"مخمل تنپوش کهنه ی خداست

دست ما"به تن هم نمیرسه"راه ما از همه ماهیا جُداست

بین و برزخ تن خاکی ما:درّه ای به گودی نجابته

واسه ما که شاعر شقایقیم"عشق غزلواره گُنگ حسرته

ما از این قبیله هجرت میکنیم" تو هجوم گرگ و میش آسمون

همه جا حرف و حدیث ما میشه"تا افق قد میکشه حماسمون

تو به این طنز صداقت بگو نه.

به شبای امنِ وحشت بگو نه!

 تو حضور فصلی عروسکا...

به بهار این جماعت بگو نه.

ترانه سرا:کسری مهرگان.KasraMehregan021@Gmail.com

((ماهی و خاک))**



"تو نبرد زخمیه ماهی وخاک.حرف خاک سربیو.باور نکن"

"وقتی از ظلمت قصه رد شدی.شبای آفتابیرو.باور نکن"

"باورش سخته که مریم وتگرگ.واسه هم بشن ندیموهمزبون"

"کاش میفهمیدی.چه رنجی میکشید"

"وقتی باغ.میرفت تو هجله ی خزون"

"باورش سخته که باغچه گل بده"

"توی بخل گریه های آسمون"

"یا که پیوند غبار و قاصدک.سربگیره توی طوفان جنون"


                                   ((کولی))




من یه کولی کوچه گردم که ترانه میفروشم"

"بغچه ی دلگفته هامو"میکشم بروی دوشم"

"پرم از قصیده ی شب"یه شب رو به زوالم"

"واسه عاشقای قصّه"شعر عاشقونه دارم"

 ...Vazhe"

اینکنون از تو حکایت میکنم"جان جانانم سلامت میکنم

شارح دردم همی در این غزل"شرح عشقت را روایت میکنم

واژه را با خون دل آمیختم"در تنور شعر"خرمن ریختم

شرح طومار غم هجر تو را"از سر حبل فلک آویختم

محشری از واژه برپا میکنم"

خود بیا بنگر که اینها میکنم"

فرشیان را مینهم در حصر  نان...

عرشیان را غرق غوغا میکنم

واژه را با خون دل آمیختن در تنور شعر"خرمن ریختن!!

تا شراب نام تو آمد به جوش...ذکر تو بُرد از حضورم عقل و هوش

چون قلم بر مدح تو مُصحف گزید...

در وجود واژه عجز آمد پدید.

جام قاموسِ حیا " را سر کشید

زان" یکی بر مدح تو"لایق ندید

ای قلم  در شرح تو حیران شده"

آسمان از ریشه آویزان شده

ماهتاب با ایل و با قوم و حَشَم

گوشه ای از چشم تو پنهان شده...

آفتاب از برق چشمت مُشتعل"

مَه ز روی ماه تو  گشته خِجل...

چَشم تو در قصّه ی ایجاب نور"

بس بدارد"حق خاک و آب و گِل...

باید از موی تو شب را زنده کرد"

رو به آغوش تو عزم خانه کرد

باید از ایثار دست پاک تو...

یاد شمع و شعله و پروانه کرد

میتوان با لمس حسّ بودنت"

از عدم"تا اوج بودن قد کشید

در طواف شعله ی شمعِ حضور

از تنت یک کاروان پروانه چید

((کاش میشد" آسمان را سر کشید))!!

زندگی از لمس دستت مُشتعل"

از غمت افزون شده آرام دل

در مصاف برگ و" بار و"  رنگ و بو...

رازقی از بودنش گشته خجل.

کودکی بودم که دیدم آسمان.!!!"

در شراع چشم پاکت قد کشید

عِطر یاد تو که آمد در میان

مُبتلایان را تبِ مرهم رسید...

خواب دیدم که تو را میدیدم

خوشه ای از تن من لای دو دندان داری

خواب دیدم که در این برزن بن بست سکون

جاده ها در گذر پرسه ی من میکاری

تو که رفتی نفس از شوق تب و تاب افتاد

آسمان در گذر از متن قفس خوابش برد

رازقی عزم سفر از قفس خاک گرفت

پر زد و راهی شد و رفت و رَسید و پژمرد

یاس ها لخت و برهنه از پی جبر حجاب

گریه بیدار و زمان خواب و جهان خواب و تو خواب

عکسی از کودکی شهوت من با من بود"

بامدادش تیره و نیمه شبش روشن بود

چهره ها حُقّه ی آیینه و ما طُعمه ی  گور 

کینه ها پیش و مَحبّت ز بدِ حادثه دور

کف هر کودک شیرخواره مکری پیداست

خاک جولانگه بی خار و خس ماهیهاست

باغبان بر تن باغ شعله می افروزد

شعله اینبار  ز بوران نفس میسوزد

آسمان مرگ تر از "جبر لطیف زندگیست

باز تکرار شب و شمع و من و پروانگیست؟!!

با تو امّا میشد از فاصله ها دوری جست

جُرعه ای خاک شد و قامت دریا را شُست

میشد از شبراهه ی این گزمه های زرخرید...  

با میانبُر "هجرت از من تا به ما را برگزید

میشُدت چون شاعر شعر سکوت

از سکوتت رازهایت را شنید

جرعه ای صبر و متانت پیشه کُن...

حق در این بت خانه ها خواهد دمید

((کاش میشد"ماه را در بر گرفت)) ...!

((کاش میشد آسمان را سر کشید))...!

شب نشینان را بگو:ای اهل نور...

تا دمی دیگر سحر خواهد رسید

سربداران را بگو" اصحاب گور...!!

زندگی در کامتان خواهد دمید

((کاش میشد آسمان را سر کشید))...

شاعر:کسری مهرگان...

 به"تمام من...

برادر جان" تو ای نور دو دیده"تو ای شقایق بر خون تپیده

ببین دستای گرم و مهربونت"چه دیواری بروی شب کشیده

برادرجان تو این شبهای بی تو"غریب و مومنانه بیقرارم

شبونه تو خودم به گِل نشستم"از اون روزی که رفتی از کنارم

هنوزم عطر آغوش نجیبت"بهارو تا دم خونه کشیده

جنون خاطرات با تو بودن"رو زخمای تنم مرهم تنیده

تموم آسمونا صف کشیدن"که آخر قرعه به اسم تو افتاد

تو موندی و یه کوه از جنس تزویر"برادرجان"تو ای تکرار فرهاد

برادر جان تو ای تکرار فرهاد*برادر جان تو ای تکرار فرهاد

تیر و ترکش و گلوله"مهربونی هاتو دیدن

شنیدن مهمون نوازی"واسه ی تو صف کشیدن

یادمه میگفتی مهمون"واسه قلب تو حبیبه

واسه اینه"تیر و ترکش"تو تن تو قد کشیده

برادرجان کجای آسمونی"که عطرت جاری تو خلوت من...

کجایی تا ببینی قاب عکست"شده مهتاب سبز ظلمت من

کجایی تا با دست مهربونت"رو زخمای تنم مرهم بپاشی

نه میذارم"نه میتونی"که حتّی"یه لحظه از خیال من جدا شی

برادرجان"دو تا چشمامو میدم"یه لحظه سر روی شونت بذارم

یه دریا"هق هق دلتنگیامو"توی آغوش امن تو ببارم

هنوزم خاطرات با تو بودن"یه لحظه از خیالم کم نمیشه

نه دیگه"بعد دستای تو هیچکس"برای زخم من مرهم نمیشه

یکی میگه"که نزدیک سحر بود"همینجا تو همین محدوده جون داد

یکی دیده که از بالای ابرا "خدا اومد واسه تو دست تکون داد

یکی میگه که با لبهای تشنه"لب دریا شبونه جون سپُردی

اگر چه دل از این ساحل گرفتی"ولی آخِر دل دریا رو بُردی

تموم سهم من از بودن تو"یه سربند سیاه یا حُسینه

زمین شد نینوا وقتی شنیدی"که رمز شب"شعار یا حُسینه

برادرجان توی سنگر چه دیدی"که با خنده دل از دنیا بریدی

میگن از لشگر دشمن شنیدن"که گُفتی ترکشارو پس نمیدی

تموم آسمونها صف کشیدن"که آخر قرعه به اسم تو اُفتاد

تو موندی و یه کوه از خاک تزویر"برادرجان"تو ای"تکرار فرهاد

"شاعر:کسری مهرگان...



خواب دیدم که تورا میدیدم"خوشه ای از گُِل آواز به لبها داشتی

و به انگیزه روییدن صد شاخه غزل"بذر آواز درون آسمان میکاشتی

خواب دیدم که در آن صحنه ظُلمانی شب"وصله ای از تن خورشید به همراه داری

کز نگاهت پیداست "که به اندازه سرمستی من هُشیاری...

بگذریم:

میگذشتم در خواب از دِه بالایی"و در آن بستر سبز"خِِلوت خیس و 

ملیح شاخه ها را دیدم"

عطر گس جاری بودبی هوا بوسه ای از رایحه شاخه ی گل دزدیدم

و به انگیزه صبح"چون سلامی کردم"

پاسخ از سوگل بابونه شنیدم که به ناز:خبر از تولّد کودک مریم میداد

آسمان جاری بود در رگ آبی صبح 

 اطلسی را دیدم"خاک را بوسیدم"به جمال نسترن خندیدم

شاخه ها میلغزید از نوازش نسیم

رازقی رادیدم"سیب را بوییدم"طعم هستی میداد رگ سرخ بودنش

و تنش "همچو نگاه سبز صبح" آبی بود

پیشتر لغزیدم"و در آنجا دیدم:نقش تصویر تو اُفتاده به آب...

که به من میخندی...

تو.... به من...!!! میخندی...!!

خواستم"دست برآرم"به قُنوت

تا تو را از تپش جاری آن بردارم"تا نوازش کنمت

تا غبار آب از دامن تو بردارم"

دست من بر تن رود"مخمل شرجی گیسوی تو را بر هم زد.

" و تو از من مهجور ....

تو نگفتی و ندانستم من:

آن تو بودی که ز شرم بوسه ی آنشب من " آب شدی

بوسه ی شرجی من"قاتل تصویر تو بود"

که حضورت در خرابات"نگاهم شعر هجرت را سرود

و تو از من مهجور

خواب دیدم که تو را میدیدم"غنچه ای از گل پرواز به دامان تو بود

سینه ریزی ز طلسم"ماهتاب بر تو آویخته بود

یاسمن جام عقیقی به لبت ریخته بود

و هجوم عطر سیب گس گیسوان تو"مُژده ای بود به باغ... که:

موعد مرگ خزان نزدیک است

خواب میدیدم باز"آسمان با منو توست"

ماه همبستر ماست"همچو شبهای نخست

رازقی را دیدم"کز خراباتی اَبر"شُرب باران میکرد

آسمان آبی بود"همچو خرقه ی طوسی صبح"

سبز همچو سُرخی خاطره ها"زرد همچو مخمل دودی شب

و تو را میدیدم"میگذشتی از خواب"

نغمه ای از هوس پنجره ها میخواندی"

مطلعش بود چنین:خواب را باور کن"

 خواب تصویر وصال منو توست

تو گذشتی و دگر خواب به چشمان ترم"ساز نشد

تو خموش و من خموش...دیگرم بر لب من"زمزمه آواز نشد

تو گذشتی و گذشتم از خویش

اینروزها حال فردای دلم"بارانیست.

شاعر:کسری مهرگان.


ای کاش جاده ای بود سبز و هموار"برای رفتن"به خاطرات گذشته

جاده ای نه از تبار فاصله ها و نه از قماش کوچ...

 نه در خواب....که در بیداری...

 امروز:تمام جاده ها به نرسیدن میرسند...

پایان هرجاده"آغازیست برای پایانی دیگر...":

 بی بها" بی رهگذر...

ای کاش میانبُری بود برای رسیدن به خاطرات دیروزی که:

 روزی حریص تصویر فردایش بودیم

و اکنون فرداییست که دیروز منتظرش بودیم.

و امروز خاطرات فردای ماست...بی هوا تر از کنون.

امروز گذشته ایست"که فردا آنرا یاد خواهیم کرد..

ای هم آسمان:امروز خاطرات فردایمان را زیبا بساز"

شاید"..."شاید":فردا جهانی باشد که آسمانی در آن نیست.

آسمانی نیست:و خورشیدی نیست"

خورشیدی نیست وپس ابری نیست"و بارانی نیست"

بارانی نیست که خاکی نیست

خاکی نیست و رویشی نیست و نهالی نیست؟!

 پس ثمری نیست. که"ثمری نیست و غذایی نیست"

 غذایی نیست:پس زندگی نیست

چه تلخ است که آغاز پایان ما"

رسیدن به آذوقه ایست"که جسم  مارا ارضاء کند

 "تا: رویمان سرخ تر شود.

پس ای هم آسمان: خاطرات فردایمان را آسمانی تر بساز"

شاید فردا بر روی زمین:آسمانی نباشد...

و کبوتران :قهرمانان خیالی افسانه ای باشند:

: دندان گیر تر از کلاغی که آنقدر رفت تا" به نرسیدن رسید

افسانه ای  بر لبان مادرانی که با آه و حسرت"

در بستر زمینی بی آسمان

 آنرا در گوش کودکانی زمزمه میکنند:

 که ما " امروز" فردایشان را میسازیم.

پس ای هم آسمان...:فارغ از فردایمان"...

خاطرات فردایشان را زیباتر بساز.

که هر  قطره در بستر خاک:

مژده  میلاد جوانه ایست که روزی:"...

دود از کُنده آن برخواهد خواست 

راستی :!!!؟"  اگر آسمانی نباشد" خدایی هست؟؟!!


((کسری مهرگان...